X
تبلیغات
شعرناب
آشنایی جوانان باشعر
شب شعراست

وغزل ها سپیدشده اند

برای دیدن بارگاهت

چشم ها یم بارانی

دست هایم قاصدک

وتودرشعرسپیدم

بیت الغزل شده ای آقا

کاش پروانه ها نامه ی مرا پرواز دهند

به اوج بالهای کبوتران

تانغمه سردهند

بوی بهار تورا

چشم هایم بارانیست

دست هایم کاسه ی خالی

لبهایم ازبوی تو سرشار

حالا کبوتران حسرت می خورنند

آهوان اشک می ریزند

پوستین خالی شیر آرام شده

چون من هر روزه دستانم روبه تو باز می شود

چشمانم صورتش را در کوثر تو می شوید

لبانم هر روزه بوسه می زنند مشبک های فلزیت را

خوشم من

شرشارم

امروز لبریز شده ام

زمستان لحظه هایم بهار

وملائک بالهایشان  رو به  خورشید تو پرواز می کند

هشتیمین خورشید

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1391ساعت 8:20  توسط مجتبی ذاکری | 
تو/ای حماسه ساز جاوید/ای کربلای سرخ وتپنده ی تاریخ/خرمشهر/نام شیرین تو مقدس وناب باد/که تاج گذاشتی برسرهرچه افتخارتاریخ است/والاترین شهدوبرترین عسل/ای عشق تاریخ/در ذره،ذره های خاک سفیدت/جاری است عشق/گلگونه است وارغوانی صورت پاکت/ازخونبهای هرچه مرد،مرد/این خاک پربهانه بابهانه زیباست/ولاله هی خفته ی جاویدانت/بادل تاریخ ،قصه ی عشق ساخت /خرمشهر
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1391ساعت 19:34  توسط مجتبی ذاکری | 
دلم می خواهدپروازکنم تا عمق داس ها

به سرخ ترین نفرین یک دست

وقتی خون های پاکش ریخته می شود روی علف های وحشی

می خواهم پروازکنم

پرواز پرنده های بدون بال راتماشاکنم

می خواهم نوازش بال های شکسته تورا احساس کنم

حالادلم می خواهد پروانه باشم

صمیمی تر ازهرچه نسیم

واینک من پروانه ام باپرهای شکسته یک پروانه عاشق

پرواز ت راندیدم

ولی هنوزپرهای خاکیت قاب شده روی زمین خاطراتم ،پدر

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1391ساعت 20:52  توسط مجتبی ذاکری | 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1391ساعت 18:0  توسط مجتبی ذاکری | 
کودک بودم ومی دانستم

رفتنم حماسه خواهدشد

دیدن آ ن همه صحنه

دلتنگی رفتن با با

گریه های سرخ عمه

سربریدن عمو

برایم خاطره خواهد شد

وقتی دیدم

دراوج تابش ها

سربی تن خورشید

خنجرها بر گلوی طاها

دیدم چشمان عمه دریا دریا گریه می کرد

چشمانم بی خبر ازخود بارانی می شود

باباساربان شد

تبی سوزان استخوانش را می سوزاند

بازسایه وسایبان بود

من پنج ساله

دیدم عمونیست

ان شاه تازه داماد

آن نوگل شیروشیر زاد

ان آبشارزیبا

سردربدن ندارد

دیدم با چشمان خاک الود دیگر حسین یاورندارد

درکربلا شاه بی سواربود

ولی حالا من به جای ان روز شمیر تیز می کنم وبه جنگ می روم

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1391ساعت 12:16  توسط مجتبی ذاکری | 
غربتم در غربت جامانده است

شهرمن بی نغمه ی توآقاباخودش قهراست

جواب مراچرا نمی دهد فرهاد

کوچه رادوباره عوض کن

شایدکوچه ها غریب مانه اند مثل غربت ستاره  دردل صبح

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1391ساعت 22:48  توسط مجتبی ذاکری | 
ای ماه من

مهتاب شده ای امشب

برای باریدن

به تماشا آمده اند

ملائک با کوله باری پراز ستاره

وخانه کاظم

پراز بهانه شده

تا ملائک گلاب بپاشند

روی هشتمین گل

حالا پروانه ها

گرد شده اند گرداگردحرم

صبح نغمه سرایی میکند

بانگ یا رضا را

حالاکوچه های دلم

بوی تو را کرفته

بهانه ی دیدارم

شاهدمن مشهد

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1391ساعت 22:6  توسط مجتبی ذاکری | 
شعرهای مرابخوان جوان

صبح از خانه به سوی بازار روان می شد/کوله بارش را برمی داشت /قطعه ای خورشید لای بقچه می پیچاند /وبه صحراپیش شقایق ها می رفت /تا سحر هنگامه ی رقصیدن ماه /چشمانش فقط مروارید باران می چید/حالا صبح شده کوچه دلتنگ قدم های باران است

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1391ساعت 17:53  توسط مجتبی ذاکری |